سلامممممممممممممممممممممممم

                        "جمعه ی غم انگیزی بود برای هنرمندان و هنردوستان"

 "جمعه ی غم انگیزی بود برای هنرمندان و هنردوستان"

خبری که دل پیر و جوون رو غرق غم کرد

"مرتضی"

رفتن خیلی زود بود ما هنوز میخواستیم بشنویم

هنوز می خواستیم برات دست بزنیم

چی این دنیا اینقدر زود دلت و زد و آسمونی شدی؟؟؟

مرتضضضضضضضضضضضضضضضضضی

روحت شاد مرتضی پاشایی

مرتضی عزیز آسمونی شدنت مبارک

                                           "تنهایی یه حسه"

 

   تنهایی حرفی و زبونی نیست،تنهای یه حسه

   شاید کسی که می گه تنهام در ظاهر دوستان و خانواده ی بزرگی داشته باشه ولی شاید بازم بگه

   من تنهام چون اون آدما آرامشی رو که می خواد بهش نمی دن،و به نوعی دوستانش دوستان

   ظاهری ان.

   همه ی اینا باعث می شه فرد احساس تنهای کنه و بگه"من تنهام"

   این حس دقیقا همون حسی که من دارم و دلیل نامگذاری وبم هم همینه.

  دوستان عزیزم تقریبا همه ی ما این جمله رو شنیدیم:"همه ی ما مسئول زندگی خودمون هستیم و

 هیچ کس نباید در گیر فرد دیگری بشه" این و هممون شنیدیم ولی نمی تونیم بگیم هممون به این

  جمله یا تفکر اعتقاد داریم،به نظر من زندگی یه چرخس

  مثل به وجود امدن بارون:باید آبی وجود داشته باشه تا با تابش خورشید آب بخار شه و به ابر تبدیل

 شه و ابر بعد از فیزیولوژیی که درش اتفاق می افته بباره.

  امیدوارم هممون این فرضیه رو قبول داشته باشیم.

  پس به نوعی زندگی ما آدما به هم مربوط می شه.

  پس خواهشا بیاین بیشتر به فکر هم باشیم.

 

 

 

                                 "باز محرم آمد"

     بار دیگر بوی اسپند و صدای تپل و زنجیر بلند شد

    بار دیگر علم ها و کوتل ها از انباری ها در آمد

   بار دیگر لباسهای مشکی بر تن می کنیم و

   بار دیگر زینب و رقیه و سجاد را نظاره می کنیم که چگونه از نبود حسین ناله و زاری می کنند

   بار دیگر یاد دستهای بریده عباس می افتیم

   یا حسین یه ابوالفضل یه زینب یا رقیه

314951 897 عکس حرم امام حسین

8016416101223375682192371612198521789246 عکس حرم امام حسین

                                     "مادر دوستم فوت کرد"


با سلام مجدد

دوستان خوبم امروز خبر بدی بهم رسیدم که حالم رو دگرگون کرد.

مادر دوست عزیز و همکار سابقم فوت کرد و غمی بزرگ بر دل من بر جای گذاشت.

ایشون زنی پاکدامن و بزرگمنش بودند.

به امید آنکه در بهشت منزل گزینند.


http://azadlo.ir/wp-content/uploads/tar22him.jpg

                              "دلتنگی های دختری به اسم سحر"

            لیاقت می خواهد

            بودن در قلب دخترکی که تمام دنیایش،

           حرفهای نزده اش است...!!!

           

          

       چقدر سخته منطقی فکر کنی


      وقتی احساسات داره خفت می کنه...


   

                                             "دلتنگم"


        دل تنگم...دلبستم...بی دلیل...دل کندن برام سخته... می خواین بدونین به کی؟؟؟

                                                          به مدیرم...

   تعجب کردین!!!منی که در عشق کشیدم...منی که شکستم...منی که بریدم...منی که همه ی احساسم

   به پوچی رسید...حالا دوباره...و این بار یک طرفه...چه بی دلیل...چه درد بزرگی دارم...

                                                       این درد درمون داره یا نه؟؟؟ 

                                                         درمونش چیه اشک؟؟؟

 کی حال منو می دونه؟؟؟وقتی داره با یه دختر که زیر مجموعه مونه حرف می زنه دوس دارم دختره ر و خفه کنم

 وقتی کنارش می شینه دوس دارم دنیا رو سرم خراب شه...

دیشب کلی تو تختم گریه کردم...ولی کی اون اشکا رو می بینه؟؟؟کی می فهمیه تو دلم چه دردیه؟؟؟

دیشب هیچکس نبود که اشکامو از رو گونه هام پاک کنه...

دیشب فقط من بودم و بغض و گریه و یه بالش خیس و یه شب که تا صبح یه دنیا راه داره...

 کی درد منو می فهمه...کی؟؟؟

         

                                   "شاید طلاق و یا شاید طلاق عاطفی"

    نمی دونم چرا شاید چون هنوز ازدواجی برام اتفاق نیفتاده تا به دلیلش خودم پی ببرم

    ولی تا اونجایی که شنیدم یا خودم به عنوان یه دختر می تونم بگم درکش کردم اینه که هر دو طرف یعنی هم زن و هم مرد

    شاید یه جای از زندگیشون به این نیجه می رسن که تنهایی تا کی؟؟؟

  ازدواج شاید برای دخترها یه امر عاطفی باشه(چون خودم دخترم تفکرم اینه)دخترا دنبال توجهن...کلمات قشنگ و عاطفی با     

  طنین خنده...نگاه محبت آمیز...دنبال حس حمایتن...دنبال کوهن...دنبال یه مردن...دنبال یه مجنون...دنبال یه فرهاد...

   دنبالیه حامی...

    مردا دنبال چی ان؟؟؟

     شاید غلطه...

      (چون من مرد نیستم)ولی تا من تو میط کاری ام با مردای زیادی همکار شدم از18سالگی تا حالا که اول مهر دارم وارد 25سالگی

می شم...همصحبتی با مردا(چه محیط کار چه تو دستیای مختلفی که داشتم)به این نتیجه رسیدم که مردا با چشم عاشق می شم

  یادمه یکی از دوستایانترنتیم که اتفاقا یه پسر 30ساله بود و یه مدتم تو کانادا زندگی کرده بود و رابطه جنسی ام داشت بهم گفت مردا یا آقا

پسرا فرقی نمی کنه دوسدارن دوست دخترشون و ببرن تو خونه و لختش کنن،عشق مردا چشمی باید ببینن تا عاشق شن. تو ذهن

من اون یه تفکربود... شایدم باورش برام سخت بود...نمی دونم

قبل اون دوباره توی نت با یه پسری آشنا شدم به اسم شهرام یه پسر25ساله اولش بهم گفت تنهاس...دوست داشت باهاش حرف بزنم

منم یه روز بهش زنگ زدم تو حرفاش بهم گفت با یه خانم40ساله دوسته...خوب پله اولش دروغ بود منم از دروغ متنفرم پس بهش گفتم دلیل

دورغت چی بود گفت اون دوستم نیست اون یه زن40سالس که شوهرش نمی تونه ارضاش کنه من باهاش رابطه جنسی دارم

بغضم گرفت نه بخاطر اون به خاطر خودم...وارد بازی مسخره ی شده بودم وقتی عصبانیتم و دید گفت کمکم کن

فکر می کردم منظورش از کمک جدایش از اون خانم بود...تفکرم اشتباه بود...اون می خواست من برام جای اونو بگیرم

تفکرشم این بود زمان حضرت محمد(ص)همه ی زنا واسه حضرت محمد بودن

دیدش کلا به دین و اسلام منفی بود(من نه به دین کار دارم نه به اسلام همیشه برای خودم یه اصول دارم دوست ندارم کسی به

اصولم توهین کنه)اون با دین مشکل داشت اصول خودم و بهش گفتم ولی قبول اصول زندگی من برای اون سخت بود به قول خودش میخواستم

یه پسر رو که5سال به یه زن رابطه ی جنسی داشت یه شبه ازش جدا کنم...گفتم باشه زمان می بره


عصبی و تند خو بود وقتی خانمه بهش زنگ می زد می گفت بیا وقتی ازم کمک می خواست وقتی کمکش

می کردم باهاش حرف می زدم از کوره

در می رفت می گفت تو که رابطه نداری نمی دونی چیه،چرا منو نهی می کنی؟می گفتم خوب خودت کمک خواستی برو...

می گفت تو چرا جای اون و برام نمی گیری؟می گفتم چون من اهلش نیستم.می گفت بهم بی تفاوتی،واسه اینه...

جنگ بود و جنگ بعضی وقتا فکر می کردم من دارم خطا می کنم به یکی از دوستای روانشناسم مراجعه کردم تعریف کردم

قضیه خیلی برام سخت بود ولی گفتم.

جا داره اینم بگم که خودم تازه 1ماه بود که شکست عشقی بدی خورده بودم

دوستم نگرانم شد چون خیلی استیریک بودم مثل یه چوب خشک که هر لحظه احتمال شکستنش بود.

خیلی باهام صحبت کرد که با حالی که دارم درست نیست خودم و فدای کس دیگه ای بکنم ولی من می خواستم کمکش کنم ازش

یه فرصت یه هفته ی خواستم تو این یه هفته هر کاری از دستم بر امد انجام دادم ولی حرف دوستم درست بود اون تغییر

نمی کرد.

تو محیط کار اول با دوست بابام همکار شدم یه آقای 45ساله که از خانمش جدا شده بود(البته جریان جدا شدنش و فقط من می دونستم نه

بابام)خوب تو کار اصولا خانما با آقایون در ارتباطن(منظورم فقط ارتباط کاریه)آقای مدیر بنده هم با آقایون و خانما در ارتباط بود

کارشم طوری بود که شبانه روز باهاش تماس می گرفتم خوب من تفکرم اینه که خانما کلا حساسن...وقتی یه آقا از10تماسش5تاش خانم باشه

خوب آقایونم باید حق بدن خانمشون بهشون شک کنه یا نگران شه(البته مدیر بنده با خانمشون مشکلات دیگه ام داشتن که

یکیش این بود که خانمشون

زیادی ول خرج بودن،ولی آقایون عادتشونه گناهشون رو کتمان کنن)

بعد 2سال همکاری با دوست بابام که برادر مثل برادره رفتم یه جای دیگه اونجا یه همکار مسنی داشتیم اون بنده خدا معتقد زن باید چاق باشه یه

شوخی ام که همیشه سر این قضیه می کرد این بود که زن لاغر چیه همش استخونه زن چاق هر جاشو دست بزی گوشته،منم

کلی به حرفاش می خندیدم همیشه ام به من می گفت تو نیم کیلوام نیستی،همین آقا بهترین دوست منه،من9ماه بیشتر نتونستم تو اون گروه باشم

چون یه سری مشکلات برام پیش امد که قطع همکاری برام شد بهترین راه،البته اون آقا از بهترین دوستای منن.

حالا امدم یه جای دیگه با یه آقای همکارم(که خوشبختانه همکارای خواهرمم حساب میشن)من از خواهرم شنیده بودم این آقا

متاهل هستن و زن و بچشونم استرالیان،وقتی با خودشون صحبت کردم گفتن من ازدواج نکردم و تنها زندگی می کنم(ایشون42سالشونه)بعدا

خواهرم با مدیر کلمون که خیلی ام رو من حساسه صحبت کرده بود گفته بود ایشون خانومشون و طلاق دادن...

  و البته بسیارم به دخترا توجه دارن(بالاخره نمی شه بی بهره بود،آقاین دیگه!!!)

خوب این به نظر من بر می گرده به خانم ایشون که یه آقا رو ول کرده خودش رفته خارج از کشور زندگی می کنه،

کنارشونی نمی نمی تونی نیازاشونو برآورده کنی وای به روزی که اون این ور دنیا باشه تو اون ور دنیا،مردن دیگه

ماشاا...مملکتم که پر شده از...بله خلاصه آقایون اینجوری که من فهمیدم فقط به مسائل جنسی توجه می کنن.


                                     "متن های تنهایی"

     چرا؟...............

        گفتی بمان می خواستم اما نمی شد

        گفتی بخند بغض گلویم باز نمی شد

        گفتم که میترسم من از سحر نگاهت

        گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد

       می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم

        یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

        گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....

         آن شب نمیدانم چرا فردا نمی شد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

     برادر كوچكم از من پرسيد:

     پنج وارونه يعني چه؟

    من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت:

    روی ديوار و درختان ديدم.

     باز هم خنديدم.

   گفت:ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین می داد

   آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم و گفتم :بعدها وقتي كه باران

  بی ‌وقفه‌ی درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بی گمان می فهمی

                                   پنج‌ وارونه چه معنا دارد...

               http://www.mihanfal.com/wp-content/uploads/2013/02/0.239199001360939068_jazzaab_ir.jpg


                                    تنهاترین دختر